حسرت - تاریخ: 1396/2/7 ساعت: 14:41
میدونی دخترک همیشه این فصل که میشه ....همین الان بهار که هر صبح صدای گنجشک ها بیدارت میکنه و نسیم اول صبح حالت رو سرجا میاره...من مرور میکنم....که پارسال این موقع چه ارزوهایی داشتم چه ادمی بودم....بعد میشینم میپرسم از خودم چه حسرت هایی داری....چقدر تلاش کردی که نزدیک تر بشی به کسی که آرزوش رو داری.....
تسبیح شیوانا!!! - تاریخ: 1396/2/7 ساعت: 14:41
خاله زنگ میزنه و میگه سوغاتی ها رسید....خواهرت با هیجان تلفن رو میبره اتاق و از سفر خاله میپرسه ....عادت ندارم فال گوش وایسم. هند و سوغاتی هاش همیشه جذاب هستن.... فرداش خواهرم زنگ میزنه و میگه در مورد یه موضوعی میخوام باهات حرف بزنم هر چند زوده ولی تو ذهنت داشته باش....داشتم با تسبیح شیوانا که اورده...
حال خوب الان کجاست - تاریخ: 1396/2/7 ساعت: 14:41
داشتم به این فکر میکردم که امسال هیچ هیجانی برام نداره و هیچ برنامه ای ندارم.... چند سال خواسته هام مشخصه و کاری از پیش نمیره....میدونی دخترک ازت ممنونم که تغییر بودی واسه من....خوب اتفاق کمی نبودی و نیستی...یه اعتراف بکنم...هنوز حس میکنم اگه پسر بودی شاید ازت دل نمیکندم....خوب دیگه بیشعور بودم قبلا...
تقویم ها دروغ میگن - تاریخ: 1396/1/2 ساعت: 16:13
دخترکم سال نو شده و طبیعت و این جور داستانها....البته میدونی من زیاد تو قید و بند تقویم ها نیستم.که الان حتمی شروعی دوباره باشه.مثلا میشه چله زمستون باشه و تو حس کنی داری شکوفه میزنی....یا وسط گرمای تابستون باشه و تو حس کنی داری عاشق میشی و حس طراوت و نو شدن داشته باشی.کلا زیاد عید رو دوست ندارم!!!!
از سرزمین شمالی - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 7:23
من و خواهرت داشتیم کانال ها رو میچرخیدیم که یهو رسیدیم به سریال از سرزمین شمالی...من از بچگی تا الان همیشه با شنیدن اهنگش دلم خالی میشد...عاشق سریالش بودم....همیشه ادب و برخوردشون برام سوال بود که اینا ایراد دارن یا ما؟؟؟؟الانم که داره پخش میشه منو یهویی هل داد به سالها قبل....که یه تلویزیون سیاه سف
دومین سالگرد - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 7:23
سلام دخترکم.روشای من. دو سال گذشت.خوب راستش وقتی بهش فکر میکنم میبینم که چه تصمیم سختی بود....چه کار سختی بود....چه دوره ی سختی بود....ولی خوبه که نیستی.... به نظرت من بعد دو سال از نبود تو چه حرفی دارم بهت بگم؟؟؟راستش بعضی وقتها یهو ته دلم خالی میشه که اگه نگهت میداشتم الان بزرگ شده بودی و من و تو
ژلوفن - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 7:23
دخترکم....زن بودن یه سری داستانها داره که نمیدونم جزو اپشن ها بزارم یا معایبمثلا ماهی چند روز کل سیستم بدنت روحی و جسمی بهم میریزه....شب قبلش حالت خوبه و پر از انرژی و برنامه هستی....صبح که لخته میبینی و رنگت عین گچ شده و کل غمهای بشریت رو دلت سوار شدن....طوری که برای مظلومیت حسن تو کتاب بادبادک باز
دست ها - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 7:23
سلام دخترک مادر...کمی گفتن این واژه ها برام سنگینه....ولی خوب میگم؛ میدونی حالا که سال داره تموم میشه و همه در تب و تاب هستن و خونه تکونی و خرید و این داستانها من هر روز با خیال راحت از خواب بیدار میشم و از پنجره بیرون رو نگاه میکنم و نسیم خنک و ناب رو حس میکنم و خدا رو شکر میکنم که یه روز دیگه یه
تکرار - تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 4:33
پارسال هشتم دی بود که ما اینجا نبودیم و چه قدر من هیجان داشتم .پدرت برام مثل یه قهرمان بود.با چه عشقی نگاش میکردن درست همه چی نقطه مقابل الان.....الان ما برگشتیم نقطه اول.... هیچ قهرمانی تو داستان ما نیست.همه ما فقط حرف میزنیم. ما ادمها فقط شعار میدیم. چقدر خوبه که تو رو انداختم بیرون. گیرم تو هم بو...
باد بد مست - تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 4:33
سلام دخترکم....قرار شد اسمت روشا باشه....چرا من هنوز تو رو دخترکم صدا میزنم؟؟؟ ببین روشای مادر.... مادرت این روزها میترسه.... حس میکنه بعضی حس های زنانه داره درش خاموش میشه....انقد ترسیده که رفته موهاشو شرابی کرده ....لاک بتفش میزنه....بیرون میره شال سبز می پوشه و موهاشو میسپاره به باد....کیف میکنه ...
بغلم کن - تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 4:33
دخترکم...بانو جان...روشای مادر... مادر نصفه نیمه ت نشست انقد فکر و خیال کرد که بیماری رو تشدید کرد!!!! اخه یکی نیست بگه عزیزم شما که انقد سخنران بلدم بلدم هستی تو دیگه چرا؟؟؟ ببین نمی تونم خواهرت رو ناز کنم...صورت نازش اذیت میشه...بس که دستهای نازم پوست پوست و زبر شدن....دستام رو خیلی دوست دارم....چ...
پوست اندازی از نوع دیگه..... - تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 4:33
دخترکم.... مادرت .... زن این قصه....داره باز کم میاره....به نظرت چطور خودش رو سرپا نگه داره؟ وقتی یه زن دیده نشه ... وقتی تلفنش به صدا در نمیاد.....وقتی رژ بنفش نزنه..... وقتی حس کنه داره از بغض خفه میشه .... اتفاق خوبی نیست.... هر چقدر تو بگی قهرمان زندگی خودت باش.... هر چقدر بگی خودت شخص اول زندگی...
ساعت شنی رو برگردون - تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 4:33
دخترک زیبای من؛ تقویم رو ورق میزنیم و میریم دوسال پیش همچین روزهایی که تصمیم بر رفتن تو قوت گرفت و انواع راه ها مطالعه میشد....این روزها دو سال پیش من بودم و خون بازی و گریه و استراحت مطلق و افسردگی مطلق و دکتر و خستگی...... پارسال این روزها من بودم و زندگی جدید و مهاجرت و شهر جدید و خوشحالی مطلق و ...
وصله ی درست - تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 4:33
دخترکم؛ سلامراستش از یک اسفند ترس دارم.... دومین سالگرد نبود تو ....من و کلی سوال و کلی قفل باز نشده...... دارم فکر میکنم که تو رابطه های زخمی چقدر ادم میتونه اذیت بشه.....هر چقدر بگی برام مهم نیست و من که زندگی خودم رو دارم ....نمیشه....یا بکن از رابطه بیا بیرون ....تمومش کن....یا بشین درستش کن.......
بیا هل بده - تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 4:33
دخترکم این روزها که برف میباره من رو یاد شبی میندازه که تو رو انداختم....برف کل شهر رو پوشونده بود....اخر شب هم تو رو پوشوند.... دیروز رفتیم همون پارک جنگلی که تو درش خوابیدی....مسلما تا الان جزیی از اون پارک شدی....شاید هم با درختی روییدی...شاید اون نهالی که ازش عکس گرفتم ریشه هاش رو تو جون دادی......
حصار - تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 4:33
سلام دخترکم؛ میدونی این روزها به چی فکر میکنم؟ جلسه مدرسه خواهرت بود مثل همیشه با بی میلی فراوان رفتم...هندفری رو اماده کردم که حرف های تکراری گوش ندم....که نسخه تکراری نشنوم...ولی این بار قیافه سخنران انگار میگفت یه چیزی بارش هست...پرسید هفته گذشته بین شماها چند نفر به همسرش ابراز علاقه کرده...مثلا...
تولد نوشت - تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 4:33
سال 64 تو همچین شبی .....من اخرین شبی بوده که تو رحم مادرم داشتم اماده میشدم که فرداش پا به دنیا بزارم...قرار بر این بود من پسر باشم ....از به دنیا اومدن من زیاد خوشحال نشدن.زحمت اسم رو هم پدربزرگم کشیده بود...ولی من خوشحالم که فرصت زندگی کردن رو دارم....میدونی دخترکم مادر من هیچ وقت به سرش نزده بود...
میشنوی؟؟ - تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 2:44
سلام دخترکم؛با خودم خیلی وفته قرار گذاشتم کمتر ناله کنم.....ولی خوب چه کنم سوژه زیاد میاد دستم واسه ناله کردن ؛) مثلا اینکه زمان داره از دست میره و من مدتهاست یه جا ایستادم....پارسال این موقع در تب و تاب مهاجرت بودیم چه حال وصف نشدنی بود....حالا همون نقطه اول با از دست دادن کل سرمایه....به حکمت و قس...
سکوت - تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 2:44
زنگ زدم به دوستی که دقیقا با هم باردار شدیم .....دخترش گوشی رو برداشت و با زبون خنده دارش با من حرف زد....منم چند دقیقه انگار که منظور همدیگه رو میفهمیدیم باهاش حرف زدم البته نمیدونم چرا وسط حرف من قطع کرد!!!!یاد تو افتادم که طبق سناریوی تکراری اگه تو بودی الان........ حس میکنم حرفام با تو ته کشیدن....
خاطره بازی - تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 2:44
دخترکم یادمه پارسال نه خدای من دو سال پیش.....بود که این موقع تو خودت رو به مادر نشون دادی و حس خوشحالی و ترس به سراغم اومد.یادمه خواهرت از شدت خوشحالی گریه کرد و پدرت گفت چه عالی و البته یه جمله نچسب هم میگفت که ما رو اب برده و تو هم روش.... امروز رفتم پارک قدیمی شهر که عکس بگیرم از برگهای پاییزی ک...

برچسب‌های مرتبط

سکوت بره ها | سکوتم از رضایت نیست | خاطره بازی | خاطره بازی پایین روچی | خاطره بازی یگانه | ترسناک ترین فیلم دنیا | استانهای ایران | استانهای ایران به ترتیب | بیا بامن مدارا کن | بیا با من مدارا کن شهرام شکوهی