خداحافظ - تاریخ: 1398/2/5 ساعت: 1:28
چقدر خوشحالمه که نیستی... اگه بودی سهمت فقط غم بود همین... شاید آخرین نامه باشه ... خوب بخوابی دخترکم... آخ که دلم پر درده... آخ که دلم مرده ... خوش به حالت که بین آدمها نیستی... دخترکم شب بخیر... دیگه چیز شیرینی نیست بخوام ازش بنویسم برات جز تلخی و اندوه.... خداحافظ
مرا در آغوش بگیر - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 2:26
گفته بودم برات بهمن ماه تولد منه.....گفته بوم برات 33 سال از عمرم میگذره و من همچنان گیج و مات و مبهوت دارم سپری میکنم.....دیگه چی برات نگفتم....همش دارم فکر میکنم از بیست تا سی سالگی رو چیکار کردم...
کاشکی - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 2:26
کاشکی اخر این سوز بهاری باشد...........
زمستون اومد - تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 19:30
زمستون و اومد وه....داره بارونی میباره خوشگل و تو دل برو....رعد و برق میرنه پنچره ها میلزرن.....آهنگ رو تکراره....نورش رو میبینم.....بعد یه لرزش خفیف.....زمستون اومده..... به نظرت گذر زمان تو رو در خودش ح
چیزی مهم نیست - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 15:56
دخترکم سلام به جایی رسیدم که هیچی برام مهم مفهوم نیست تعریف ....غذا میخورم که جوونی داشته باشم بتونم کارها رو انجام بدم....دیگه برام آرزویی نمونده....هیچ ..... کاش منم کنار تو خوابیده بودم
بی نقاب - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 15:56
دخترکم سلام.روشای مادر....اگر روزی دختری بیارم حتما اسمش رو روشا میزارم.....من دارم با یاد تو زندگی میکنم....تو با منی....در بخشی از من حضور داری.....تو در من ریشه زدی..... چی بگم برات....این روزها پر
جای خالی - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 15:56
داشتم کلیپ بچه میدیدم یادم افتاد یه بچه اینور داشتم....اومدم بگم که اینور خبری نیست جز ازدحام دلتنگی و شلوغی آدم بزرگها..... داشتم فکر میکردم که آدمها چه راحت با شرایط جدید خودشون رو وفق میدن یا شاید
پاییز رسیده - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 15:56
سلام دخترکم مگه میشه مفهوم پاییز تعریف بیاد و دل ادم خالی نشه....تنها فصلی که روز اولش متفاوته...میگن مفهوم پاییز تعریف یهو میاد....همینطوره.....چقدر دلم برات تنگ شده بود....برات بگم این روزها زندگی رنگ و بوش فرق کرده.میدونی
بارون بارید - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 15:56
دیشب اولین مفهوم بارون تعریف پاییزی مفهوم بارید تعریف .داشتم با خواهرت بازی میکردم و میخندیدیم....یهو گفت من واقعا یه خواهر یا برادر می خوام...گفتم اگه من صبح تا شب باهات بازی کنم چی...یا هرچی که دلت بخواد داشته باشی...گفت بع
فنجون چوبی - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 15:56
سلام .داشتم بهت فکر میکردم.داشتم به پاییز فکر میکردم به روزهای بارونیش و قشنگی ها و دلتنگی های عجیبی که داره....به گذر عمر و هر سال که میگذره....بعضی وقتها فکر میکنم زندگی همین روزهای سیاه و سفید که م
بارون و بغض - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 15:56
بهت گفته بودم شبهایی که مفهوم بارون تعریف میباره به شدت حس دلتنگی میکنم.برای خودم....یهو یاد تمام زخمهایی که خوردم و خوب شدن میوفتم....وقتی تو مترو ببن جمعیت میشینم به تک تک آدمها نگاه میکنم....پیر و جوون ....بچه
روزمرگی - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 15:56
سلام دخترکم.امروز همش جلو چشمام بودی .بهت صدبار گفتم اگه بودی الان حدود 4سالت بود....میبینی زمان چطور ما رو میبلعه تو خودش....در عوض خاطره پس میده...فکر و خیال آدم رو توی خاطراتش غرق میکنه....یادم نیس
سکوت میکنیم - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 15:56
پیش نمیاد که من نامه هایی که برات مینویسم رو دوباره بخونم. ولی امشب نشستم چند نوشته آخر رو خوندم.دیدم نصف بیشتر حرفام تکراری بود. ترجیح میدم حرف تازه باهم بزنیم. از تکرار بیزارم. یه مدت ننویسم برات بهتره. حرف چرت زیاد هست .حالا همچین هم در و گوهر نمیگفتم تا الان....هه..... مخاطب هم حالش بهم میخوره ه...
میزهای خالی - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 15:56
دیروز یه عصر دل انگیز پاییزی بود.کافه خلوت بود و ما بودیم و هجوم افکار....از پشت شیشه فقط ماشینها بودند و آدمها ....انگار همه کارهای مهم ناتمامی داشتن....بدو بدو....فکر میکنم یا در جستجوی نان بودن
دختر بچه - تاریخ: 1396/6/17 ساعت: 7:36
نامه های پست نشده خانه سرآغاز اینجا پره از نامه های پست نشده.....پر از حرف و حرف و حرف......پر از اتفاق ....پر از غم....امید.....شکست....وصله...پر از خوشحالی و رژ بنفش.....اینجا زندگی در جریانه.....برای کسی نامه مینویسم که زندگیش در جریان نیست بایگانی آخرین مطالب ۹۶/۰۶/۱۷ دختر بچه ۹۶/۰۵/۳۰ فصل ابیار...
روزهای ابری - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:46
سلام دخترکم.فکر نکنی فراموشت کردم...این روزها به شدت سرم رو گرم زندگی واقعی کردم...از مجازی ها فاصله گرفتم...دیگران رو لمس میکنم و تو چشماشون نگاه میکنم و محبت میکنم و بعضی جواب نمیدن و بعضی تعجب میکنن و بعضی هم با لبخند حال خوب رو دوبرابر میکنن....میدونی چیه دختر مامان؟ بعضی وقتها که گریه های هرشب ...
فصل ابیاری - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:46
سلام دخترکم امروز داشتم با استاد نقاشی خواهرت حرف میزدم که گفت تو خیلی مادر خوب و پیگیری هستی...خیلی به دخترت بها میدی و از این حرفها...راستش من مادر سخت گیری هستم و با اینکه خواهرت حرفهای یواشکی رو هم بهم میگه بازم حس میکنم مادر خوب و رفیقی نیستم...میدونی نبود تو همیشه معلومه.مثلا بهار خوابت میبینه...
عصرهای دلگیر - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 16:30
عصرهای دلگیر فقط مال پاییز نیست ....تابستوت های اینجا دلگیرن ترین عصرها رو دارن....هوای خفه و بدون هیچ تفریحی....مثلا دخترک تو بودی .....الان من تو رو کدوم پارک میبردم؟؟؟ کدوم مرکز تفریحی؟؟؟؟ کجا که بهت خیلی خوش میگذشت؟؟؟ الان که جنگلها هم خشک و غمزده و زرد شدن و ترس داریم که باز اتیش نگیرن و همین
قصه - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:33
اصلا من چه مادری هستم که برای تو قصه نگفتم تا الان؟؟؟؟ یکی بود ، همون یکی هم موند تا اخر قصه با یه گوشه چشم خیس....بین اینهمه ادم مونده و رفته همیشه میگشت دنبال یه نفر خاص.مثلا دنبال شاکلید....بیا ....بیا ...دست منو بگیر بلندم کن...قهرمان قصه همون یه نفر داره میشه یکی نبود قصه....دلتنگم ازش....به خ
بذر - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 9:46
سلام دخترکم.... وقتی هر صبح پنجره رو باز میکنی به عشق یه نسیم خنک که نوید روز بهتری رو بهت بده....ولی چند وقتیه که خاک رو کوه نشسته و انگار باهات سر جنگ داره که من از تو قوی ترم....مثلا انگار بهت میگه تو سهمت غمه و تا ابد اینجا محکوم هستی به موندن و زنده به گور کردن ارزوهات....ولی تو بهش میگی من یا

برچسب‌های مرتبط

سکوت بره ها | سکوتم از رضایت نیست | خاطره بازی | خاطره بازی پایین روچی | خاطره بازی یگانه | ترسناک ترین فیلم دنیا | استانهای ایران | استانهای ایران به ترتیب | بیا بامن مدارا کن | بیا با من مدارا کن شهرام شکوهی